از بس فریاد زدم، زبانم دراز تر شده است. از بس حرفم را پنچ بار تکرار کردم، زبانم دچار یه نوع بیماری نادر شده است. مامانم یک مامانی داره که «مادر» صداش میکنیم. هشتادوپنچ سالشه و از یه خرده بیشتر، گوشاش سنگینه. یک شب به اتفاق خواهر داشتیم مستندی راجع به «دایناسور» نگاه می كرديم.وسطای برنامه بود که مادر اومد و جمعمون سه نفره شد. بیچاره این قدر توی کف این حیوون های بی زبون بود که پرسید:«اینا چی هست؟!؟» منم مثل همیشه با صدای بلند گفتم: اینا دایناسور هستن. بعدش (با همون حالت تو کف) گفت: «میدونم دایناسوره. حالا خره، گاوه، سگه؟ چیه؟» حالا بیا توضیح بده دایناسور چیه!! تازه نقل مکان کرده بودیم و ال.سی.دی نصب شده بود و داشتیم فیلم نگاه میکردیم، مادر كه تاحالا ال.سي.دي نديده بود و از صفحه بزرك ان به وجد امده بود با زبون گراشی گفت:«صَلوات. هَمَش مَچی رنگي رنگي جو نِشو دَدای_ صلوات، چيزاي قشنگي نشون ميده» از اون موقع به بعد صدامون میزنه تا با هم تلوزیون نگاه کنیم. کاش وقتی با هم هستیم درست و حسابی نگاه می کردیم. باید با صدای بلند براش توضیح هم بدی. اخر فیلم هم متوجه میشی هرچی داد و هوار کشیدی فایده ای نداشته. خانم اشتباه شنیده و اشتباه هم فیلمو نقد میکنه. ازشانس بدمان هم فیلم ایرانی(ازنوع عشق و عاشقی و جنگی) نگاه میکنه که متاسفانه حوصله همچين فيلم هايي هم ندارم. (اگه راست میگی بیا با هم لاست و فرار از زندان نگاه کنیم) شدید از فیلم خارجی بدش میاد. اگر هم نگاه کنه میره تو مدل مو، رنگ مو و…. . آخرش هم یه فحشی بهشون میده به خاطر بی حجابی شون!! نمی تونه اسم منو نبره. حالا کاش با اسم بردنم چیزی نسیب مون می شد. میگه: «پاشو قرص های مادر رو بیار، زنگ بزن به خالت بگو کلیدهامو پیدا کرد؟ عصام کجاست؟ میخوام برم دستشویی!! چایی آماده است؟» (و خیلی چیزای دیگه که نمیشه گفت) وقتی می خوایم صداش کنیم، چون گوش هايش سنگيه، با صدای بلند (یا حتي كار به حرکات درست و پا هم میکشه) صداش می کنیم، فکر می کنه ما هم این طور هستیم با صدای بلند صدامون میزنه. یه بار حمام رفته بود. منم خواب بودم و هیچ کس خونه نبود. با صداش از خواب پریدم. رفتم با اشاره دستم گفتم چیه؟ گفت بیا به کمرم کیسه بکش دستم بهش نمیره. (این درخواستو با حالت مظلومی گفت) نمیتونستم درخواستشو رد کنم. خلاصه رفتم کیسه برداشتم و شروع کردم. بخدا هیچ چرکی نداشت. تمیز تمیز بود. دیدم الکی داره وقتم میگذره. بازم داد زدم و گفتم: مااااااااادررررر کمرت تمیزززه ه. دست کشید به کمرش و دروغکی گفت: اینا. این همه چرک سیاه. بکش. دستت درد نکنه. خیلی خَش کَشِدایش.(ماشالله هندونه هاش هم مثل گوش هاش سنگین بود) گاهي اذيتش مي كنيم. لپ شو مي گيريم يا مثلا بهش مي گيم مي خوايم شوهرت بديم تا روحيت عوض بشه. يه لبخندي از روي بدجنسي مي زنه چيزي نميگه. بعداز مدت ها امده بود خانه. نميدونم تا چند سال ديگه عمر مي كنه. ولي هرچه قدر عمر كرد انشالله خدا اجر همه كارارو بهم ميده… انشالله. ولی با این همه دردسر، خداییش مادر باحالی هست… .
زندگی زیباست، اگر…
اکتبر 10, 2009همه دوست داریم خیلی زود، راحت، و بدون دغدغه به چیزی که دوست داریم برسیم. همه ما راحتی و آسایش را دوست داریم. گاهی می شود که از دست گرفتاری ها و مشکلات گله مند باشیم. اما اگرایمان داشته باشیم همه این مشکلات و گرفتاری ها برایتا لذت بخش خواهد بود. باید بدانید چه قدر سختی های زندگی زیباست. تاحالا چند بار از خدا درخواست کمک کرده اید؟ جوابی هم گرفته اید؟ اگر بله که چه خوب. و اما اگر خیر. اگر خیر باشد باید بگویم که حتما یک جایی از کار مشکل دارد که تاحالا جوابی نگرفته اید. آدم بیهوده ای هم باشید، باز هم خدا شمارا راهنمایی می کند. اما این خودتان هستید که متوجه نمی شوید!! چون توقع مان یا شاید توقع تان زیاد است. اگر از زندگی نا امید شده اید از جمله افرادی هستید که زندگی تاریکی دارند. به نظر من زندگی بدون امید و آرزو نمی شود. مسلما هر فردی برای رفع نیازها یش تلاش می کند. اما به نظر من تلاش و سختی برای رسیدن به امیدها خیلی جذاب و جالب هستند. من امروز متوجه شدم در بن بست هم راهی وجود دارد. برای درک این جمله باید انسان دنیا دیده ای باشید. چون خیلی ها این جمله را قبول ندارند. باید به جرات بگویم «زندگی زیباست. اگر زیبا زندگی کنید. اگر به زیبایی سختی ها را پشت یر بگذارید» غیرممکن است کسی گرفتاری را تجربه نکرده باشد. مهم این جاست که چگونه آن را حل کرده است. با پول؟ تلاش؟ ایمان؟ با کمک خدا؟خلاف؟ اما هرچه هست، من عقیده خودم را بیان کردم. واقعا اگر کمی زیبا بین باشید همه چیز برایتان نمایان می شود… .
عجیب و غریب
اکتبر 2, 2009
اما همین تفاوت ها هم به نوعی جالب هستند. شناخت ادم هایی که مانند یه بازیگر به چند نقش در میایند باید سخت باشد. دوربرمان ازادم هایی است که با باید متناسب با شخصیت شات رفتار کنیم. دقت کرده اید رفتارتان با هریک متفاوت است؟! شما جملات حکیمانه از بزرگان را می خوانید؟ چرا؟جملاتی از ارد بزرگ، گوته، چارلی چاپلین و… خیلی زیبا هستند. اما به جرات می توانم بگویم اکثرجملات بی مفهوم اند. اما واقعا می تواند در زندگی مان تاثیرگذار باشد.راز جوانی من در این است که هرروز چیز تازه ای یاد میگیرم. سولون.
به نظرشما چه چیزی باعث می شده آنها این جملات را بسازند؟ علم زیاد، اطلاعات، زندگی در شرایط سخت یا راحت یا تفکر؟ البته مطالعه زندگی نامه شان می تواند اندکی کمکی کند. دوست دارید جای این شخصیت ها قرار بگیرید؟ من که دوست ندارم. چون شهرت یک سری عواقب هایی دارد. کمتر کسی است که با شهرت مخالف باشد. به نظر من شهرت به درجه هایی تقسیم میشود. در درجه اول خوب است، اما دردرجات بعدی کم کم خود فرد هم پشیمان می شود.
لطفا راحت نفس بکشید
سپتامبر 22, 2009ثانیهها، دقیقهها، ساعتها، روزها، ماهها، سالها و…چه بخواهید، چه نخواهید، میگذرد.
پس خواهش میکنم مراقب این لحظه ها باشید. فرصت ها را از دست ندهید!!
من آرتادختی هستم که، به این ثانیه ها ارزش و بها میدهم. برایم مهم است که لحظات چگونه سپری میشود.
شما را نمیدانم. اما روزی خواهد رسید که به حرف من برسید. روزهایتان را بازنگری کنید.
ازشکست ها درس بگیرید. از فرصت های موفقیتآمیز استفاده کنید.
سیاست داشته باشید. سیاست حرف زدن. آرتادخت ازاین کار خیلی خوشش میآید.
به نکته ها توجه کنید. به علامتها. به پیروزیها. به چیزو ناچیز. بادقت باشید… .
« به لحظات درحال سپری شدن بها دهید»
محض رضای خدا کمک کنیم یا خیر؟!
آگوست 11, 2009شما با دیدن چه صحنهای ناراحت میشوید؟ صحنهی تصادف یا صحنه ی آواره شدن مردم؟ من که با دیدن گدایی مردم ناراحت میشوم. از شانس بدمان هم هروقت که بیرون هستم بااین صحنه ها روبرو میشوم. همیشه با خود فکر میکنم عامل گدایی آنها چیست؟!.در تلویزیون هم مشاهده می کنیم که همه ی گداهاواقعی نستند.تعداد گدانماهایی که خونه و زندگی دارن، و وضعیت اقتصادیشان مناسب است و هیچ نیازی به گدایی کردن ندارند. گاهی اوقات فکر میکنم «بیخود دلم برایشان می سوزد. از کجا معلوم آن ها هم، نفش بازی میکنند» به هرحال دل است دیگر… . یادم میآید با دوستان خواهرم شیراز بودیم. توی ترمینال هم چندتا ازهمین آدم هایی که سرو وضعشان مناسب نبود، تردد میکردند. احساس میکردم همه خوشی هایی که کرده بودم تبدیل به غم و ناراحتی شد. نمیدانم چرا گاهی اوقات به یادشان میافتم. به خودم میگویم آیا آنها هم خوشی دارند؟ آیا آنها همیشه درفکر یه لقمه نان هستند؟ آیا آنها همیشه ناراحتند؟ و صدها آیاهای دیگر که در ذهنم بی جواب مانده است. چند وقت پیش گداها رو در خیابان دیدم، راستش به جای اینکه دلم برایشان بسوزد بیشتر ناراحت کاری که کرده بودند شدم. حتما شما هم دیده اید. چه دلیلی دارد که این دسته از گداها، لباس تن بچهشان نکنند! چه دلیلی دارد که خودرا آواره نشان دهند!! چه دلیلی دارد که به دست و پا میافتند و التماس میکنند! نمیدانم فکر کردن به این موضوعات خوب هست یا خیر! متاسفانه یا خوشبختانه علاوه بر اینکه به همه چیز فکر میکنم تحلیل و بررسی هم میکنم. همین بحث گدا و گدانما ها تاکنون نظرات چندین نفرپرسیدهام تا بدانم نتیجه گیری چه میشود. به عنوان حرف آخر میتوانم بگویم که: امیدوارم هرچه زودتر مشکلات همه به خوبی حل شود…. .