به صداي قلب من گوش كن!

فوریه 9, 2010 at 4:51 ب.ظ | In قاطي پاتي | Leave a Comment
Tags:

يادم نيست كدوم خواننده مي‌خوند به صداي قلب من گوش كن . چند وقت پيش اتفاقي سراغ فايل موسيقي هايي كه قبلانا گوش مي‌دادم رفتم. رسيد به اين آهنگ و همين جمله ها رو تكرار مي‌كرد. بعد با خودم فكر كردم صداي قلب من چجوريه؟ منظمه؟ اروم يا تند مي‌زنه؟

صداش اين جوري بود: تلق تولوق، بوووق بوق، جريرينگ، دام دوم، قلوپ قلوپ، تَتَلق، قُرررررر، و… درنهايت رسيد به اينجا:_____________________.

ديگه نبضم هم نمي‌زد. نگران خودم شدم و سريع خودمو به بيمارستان رسوندم. اما خانم پرستار گفت دير اومدم. تموم كردم. توصيه مي كنم به خاطر حفظ جون و ضربان قلبتون هم كه شده اين آهنگو گوش نكنيد.

امضا: روح سرگردان

10=9.75

فوریه 6, 2010 at 5:12 ب.ظ | In قاطي پاتي | 15 Comments
Tags:

يكي از دوستان پرسيد كارنامه هارو دادن؟ نمراتت چطوره؟ گفتم؛ نه هنوز كه ندادن ولي يكي خراب كردم… .

يه ذره چشماش گرد شدو سرشو تكون داد. گفتم انضباط! بعدش با هم خنديديم. ولي از شوخي بگذريم واقعا توي كلاس خيلي شلوغ كاري كردم. ديگه هركدوم از بچه ها كاري بكنند دبير نگاش مي‌افته به من. فكر مي‌كنه من يادش دادم.

همه نمونش اذيت كردم. از خوردن خوراكي سركلاس بگيريد تا برداشتن پول بچه ها و خرج كردن.(همين 200 تومن بيشتر برنميداشتم) چه فايده براي اينكه وجدانم راضي باشه به خودشون هم مي‌دادم. ميومديم صندلي شكسته رو با صندلي يكي از بچه ها عوض مي‌كرديم تا وقتي ميشينه بيافته و ما بخنديم. وقتي هم ميوفتاد چون زياد مي‌خنديديم دبير متوجه ميشد كار ماست و منفي نوش جان مي‌كرديم. (خودمونيم ولي منفي هارو حساب نمي‌كرد)

من حاضرم خانم شيباني نمره انضباطمو 9.75 بده تا با التماس خودم بشه ده. فكرشو كنيد از انضباط تجديد بشم.

يه روز هم خانم شيباني اومد سركلاس تا نصيخت بكنه. به قول بچه‌ها؛ چادر به سر، دست به كمر، عينك به چشم، دوون دوون اومد تو كلاس. شده بوديم مظلوم كه مي‌گفت نميدونم با اين چهره هاتون چه طوري اذيت مي‌كنيد. ما هم تودلمون مي‌گفتم؛ ماييم ديگه!!!

تا چيزي مي‌شد يقه مامان از همه جا بي خبر رو مي‌گرفت. وقتي هم مي‌رفتيم خونه دعوا و تهديدو …. .

يه بار چون ساعت 4 صبح خوابيده بودم تو كلاس خوابم ميومد. براي اينكه خوابم نره ادامس مي‌خوردم. فقط مي‌دونستم دارم آدامس مي‌خورم ديگه از جو كلاس باخبر نبودم كه يه دفعه دبير اقتصاد اومد بالاي سرم و با صداي بلند گفت داري آدامس مي‌خوري؟ من كه از خواب پريده بودم چاره‌اي نداشتم تا حقيقت رو بگم. گفتم؛ ببخشيد خانم حواسم نبود سركلاس نشستم. ولي چون بد خواب شده بودم ديگه خوابم نبرد.

ولي همه شيطنت هام خوب بودن و بي احترامي نبوده. هرچند دبيرا ازم عصباني مي‌شدن هي منفي رديف مي‌كردن ولي از برخوردم راضي بودن.

زنگ تفريح هم ميريم باغ مدرسه.  بچه ها از بالاي درخت كنار و ترنج پايين نميان. حسابي خوش مي‌گذره. سركلاس هم كنارهاي تو جيب، دست به دست مي‌كنيم تا دهن همه بجوه. با اين وجود كلاس ما عاليه. آزمون سراسري كلي نمرات خوب (رشته انساني) از كلاس ما بود.

چت و خواستگاري؟!

فوریه 3, 2010 at 4:53 ب.ظ | In نظر شخصی | 7 Comments
Tags:

براي صحبت نو مطلبي درباره نامزدي هاي ناموفق مي‌نوشتم كه ياد خانواستگاري در چت روم افتادم.

امروزه كسي نيست كه با محيط و جو چت روم آشنايي نداشته باشه. البته چت هاي الان خيلي الكي شده و دل وقلوه هاي كيلويي ردوبدل ميشه. شايد شبي به بهانه رفع خستگي يا حوصله سررفتن به چت روم رفته باشيد و ببينيد خبرهايي ست. بعد از سلام و احوال پرسي و اصل دادن كم كم متوجه خبرها مي‌شويد. حتما ID  شخصي‌تونو مي‌بنديد و بايكي ديگه مي‌ريد.

بله يك دختر و پسر در دنياي مجازي مثلا مي‌خواهند ازدواج كنند. اگه ازدواج بي مزه باشه كه بدتر ضدحال مي‌خوري. ولي اگه بچه هاي چت روم شارژ باشن و جشن ازدواج باحال باشه؛ حال خودت هم سرجاش مياد.

گاهي همين شوخي ها ضربه روحي به طرفين وارد ميشه. يكي كه تازه به دنياي مجازي پا گذاشته و با جوآشنا نيست ممكنه جدي بگيره آخرش گرون تموم بشه.

ازدواج اينترنتي هرچند سالي هم موفق باشه اما آخرش به بي اعتمادي ختم ميشه.

فقط مي‌شنوم

ژانویه 27, 2010 at 8:56 ب.ظ | In قاطي پاتي | 22 Comments
Tags:

از بس علي اصغر به انسيه گفته؛«همه نامزد خوب گيرشون مياد نمي‌خواد حواس پرتي بگيري» دقيقا همين جمله حفظم شده. ماشالله به قول انسيه هيجانات جووني دارن و صبح كه هيچ، شب تا صبح بيرون ميرن.(شوخي كردما نياي دعوام كني)

يه دفعه مي‌بيني مثل جن زده ها از زبانكده مياد و لباسشو بيرون مياره و ميره طرف تلفن به خانم فرزانه و نرگس هماهنگ مي‌كنه كه ساعت نه و نيم ميايم دنبالتون. همه اين كارا توي سه ثانيه انجام ميشه. بهش ميگم كجا مي‌خواي بري ميگه  مي‌خوايم همين خيابوناي گراش دور بزنيم. زنگ مي‌زنم كجايي مامان ميگه بيا. ميگه با بچه ها لاريم.

يه بار قرار شد باهاشون برم گفتم گناه دارن بزار تو همون هيجانات بمونن، نميرم و نرفتم. بابا جان همون يه بارو قبول نكردم شما يه بار ديگه رو بزنيد!!(قابل توجه كه يه خواهر زني هم موجود مي‌باشد)

ظاهرا وقتي ميرن بيرون با اقاي ابوالحسن و علي اصغر هندي حرف ميزنن. تازه ذرت مكزيكي هم مي‌خورن. راستي پاتريس هم مي‌رن. ظاهرامسابقه قليون كشي هم داشتن. ظاهرا علي اصغر به دلائلي ماشينشو دست انسيه نميده. و خيلي ظاهرا هاي ديگه اي كه وقتي خواهر بنده برمي‌گرده تعريف مي‌كنه.

ظاهرا بهشون خوش مي‌گذره. حالا اشكالي نداره تا دوماه ديگه بيشتر نيستي.

بوق بوق اغتشاش گران در كنار گريه هاي عزاداران

دسامبر 27, 2009 at 8:57 ب.ظ | In نظر شخصی | 19 Comments
Tags:

حتما خبرهاي چند امروزه را شنيده ايد!! مسلما بعد از شنيدن خبر سري به سايت هاي معتبر خبري زده ايد تا بازتاب اين خبر را بخوانيد.

يكي از رسانه اي وابسته به صهيونيسم با بزرگنمايي اغتشاش امروز ادعا مي‌كرد اين صحنه چندين كشته داشته. اما يك منبع انتطامي اعلام كرد علاوه بر دروغ پردازي رسانه هاي بيگانه تا كنون هيچ گزارشي مبني بر كشته شدن افراد در اغتشاش روز عاشورا نشده است. به گزارش بولتن به نقل از فارس؛ تعدادي از طرفداران موسوي و خاتمي قبل از ظهر عاشورا و با جدا كردن صف خود از ميليون ها عزادار ايراني، با برگزاري تجمع هاي غيرقانوني در برخي خيابان هاي تهران كه هيچ شباهتي با عزاداري اباعبدالله الحسين نداشت، به طرح شعارهاي ضد انقلابي و ساختار شكنانه پرداختند كه از همان موقع عزاداران حسيني به مقابله با آنها پرداختند كه فرار آشوبگران را در پي داشت.

اين افراد با شعار مرگ بر جمهوري اسلامي با هلهله و شادي به اعتراض خود ادامه مي‌دادند. ظاهرا رسانه هاي صهيونيستي انگليس و بيگانه از قبل براي ايجاد آشوب فراخوان داده‌اند اما با حضور مردم عزادار نتوانستند كاري بكنند و مردم بعد از خواندن نماز عاشورا به پاكسازي آنها در خيابان اقدام كردند. رسانه هاي اجنبي گفته بودند كه مي خواهند به جاي عاشوراي سرخ حسيني عاشوراي سبز در ايران راه بياندازند.

متاسفانه اغتشاش گران حرمت آقا عبدالله را شكستند و كار خود را يك نوع انقلابي دوباره مي‌دانند.

به مناسبت روز تولدم و امتحان تاريخ

نوامبر 30, 2009 at 3:19 ب.ظ | In Uncategorized | 9 Comments
Tags:

اسم اين ماه برايم كمي آشنا بود. با بقيه ماه‌ها فرق مي‌كرد. از سركنجكاوي سري به تقويمم زدم و دنبال تاريخ 9/9 مي‌گشتم.

جلوي تاريخ يادداشت كرده بودم كه همان روز امتحان تاريخ ايران و جهان داريم. حس آشنايي اين ماه از سرم پريد وشروع كردم به خرخواني.

تازه خواب رفته بودم كه صداي SMS اذيتم كرد. اول فكر كردم يكي از بچه هاست و باز مي‌خواد ديوونه بازي دربياره. ولي گفتم نخونده نمونه و پيامو خوندم.

يكي از بچه ها تولدم رو تبريك گفته بود.

خيلي بده خرخوني كرده باشي براي امتحان فردا يهو يه تبريك تولد هوش رو از كَلت بپرونه.

خلاصه هرجوري بود امتحانو داديم. ولي همچنان  منتظر كادوها هستيم… .

 

نجابت زورکی

نوامبر 23, 2009 at 9:56 ب.ظ | In جداگانه | 6 Comments
Tags:

نقل: خواهرم

مکان: دانشگاه

موهایش را کامل زیر مقنعه پنهان کرده بود هر چند دقیقه یکبار هم محض احتیاط مقنعه اش را به جلو میکشید

_خفه نمیشی اینطوری مقنعه سر کردی؟

با اضطراب گفت:

_اگر پسر همسایه منو با موهای بیرون ببینه دیگه هیچ وقت نمیاد خواستگاریم

با همه ی فشاری که به خود اوردم باز نتوانستم از لبخند خودداری کنم

با قیافه ی حق بجانب گفت:

_تو چرا اینقدر موهاتو کردی بیرون؟؟

_اخه ما پسر همسایه نداریم!

کیقم را برداشتم و ردیف اخر کلاس نشستم.

اینم نمونه ای از هزاران نجابت زورکی دیگر.

 

زبانم درد مي كند!!

نوامبر 16, 2009 at 7:29 ب.ظ | In جداگانه | 8 Comments
Tags:

از بس فریاد زدم، زبانم دراز تر شده است. از بس حرفم را پنچ بار تکرار کردم، زبانم دچار یه نوع بیماری نادر شده است. مامانم یک مامانی داره که «مادر» صداش میکنیم. هشتادوپنچ سالشه و از یه خرده بیشتر، گوشاش سنگینه. یک شب به اتفاق خواهر داشتیم مستندی راجع به «دایناسور» نگاه می كرديم.وسطای برنامه بود که مادر اومد و جمعمون سه نفره شد. بیچاره این قدر توی کف این حیوون های بی زبون بود که پرسید:«اینا چی هست؟!؟» منم مثل همیشه با صدای بلند گفتم: اینا دایناسور هستن. بعدش (با همون حالت تو کف) گفت: «میدونم دایناسوره. حالا خره، گاوه، سگه؟ چیه؟» حالا بیا توضیح بده دایناسور چیه!! تازه نقل مکان کرده بودیم و ال.سی.دی نصب شده بود و داشتیم فیلم نگاه میکردیم، مادر كه تاحالا ال.سي.دي نديده بود و از صفحه بزرك ان به وجد امده بود با زبون گراشی گفت:«صَلوات. هَمَش مَچی رنگي رنگي جو نِشو دَدای_ صلوات، چيزاي قشنگي نشون ميده» از اون موقع به بعد صدامون میزنه تا با هم تلوزیون نگاه کنیم. کاش وقتی با هم هستیم درست و حسابی نگاه می کردیم. باید با صدای بلند براش توضیح هم بدی. اخر فیلم هم متوجه میشی هرچی داد و هوار کشیدی فایده ای نداشته. خانم اشتباه شنیده و اشتباه هم فیلمو نقد میکنه. ازشانس بدمان هم فیلم ایرانی(ازنوع عشق و عاشقی و جنگی) نگاه میکنه که متاسفانه حوصله همچين فيلم هايي هم ندارم. (اگه راست میگی بیا با هم لاست و فرار از زندان نگاه کنیم) شدید از فیلم خارجی بدش میاد. اگر هم نگاه کنه میره تو مدل مو، رنگ مو و…. . آخرش هم یه فحشی بهشون میده به خاطر بی حجابی شون!! نمی تونه اسم منو نبره. حالا کاش با اسم بردنم چیزی نسیب مون می شد. میگه: «پاشو قرص های مادر رو بیار، زنگ بزن به خالت بگو کلیدهامو پیدا کرد؟ عصام کجاست؟ میخوام برم دستشویی!! چایی آماده است؟» (و خیلی چیزای دیگه که نمیشه گفت) وقتی می خوایم صداش کنیم، چون گوش هايش سنگيه، با صدای بلند (یا حتي كار به حرکات درست و پا هم میکشه) صداش می کنیم، فکر می کنه ما هم این طور هستیم با صدای بلند صدامون میزنه. یه بار حمام رفته بود. منم خواب بودم و هیچ کس خونه نبود. با صداش از خواب پریدم. رفتم با اشاره دستم گفتم چیه؟ گفت بیا به کمرم کیسه بکش دستم بهش نمیره. (این درخواستو با حالت مظلومی گفت) نمیتونستم درخواستشو رد کنم. خلاصه رفتم کیسه برداشتم و شروع کردم. بخدا هیچ چرکی نداشت. تمیز تمیز بود. دیدم الکی داره وقتم میگذره. بازم داد زدم و گفتم: مااااااااادررررر کمرت تمیزززه ه. دست کشید به کمرش و دروغکی گفت: اینا. این همه چرک سیاه. بکش. دستت درد نکنه. خیلی خَش کَشِدایش.(ماشالله هندونه هاش هم مثل گوش هاش سنگین بود) گاهي اذيتش مي كنيم. لپ شو مي گيريم يا مثلا بهش مي گيم مي خوايم شوهرت بديم تا روحيت عوض بشه. يه لبخندي از روي بدجنسي مي زنه چيزي نميگه. بعداز مدت ها امده بود خانه. نميدونم تا چند سال ديگه عمر مي كنه. ولي هرچه قدر عمر كرد انشالله خدا اجر همه كارارو بهم ميده… انشالله. ولی با این همه دردسر، خداییش مادر باحالی هست… .

زندگی زیباست، اگر…

اکتبر 10, 2009 at 6:44 ب.ظ | In نظر شخصی | 8 Comments

همه دوست داریم خیلی زود، راحت، و بدون دغدغه به چیزی که دوست داریم برسیم. همه ما راحتی و آسایش را دوست داریم. گاهی می شود که از دست گرفتاری ها و مشکلات گله مند باشیم. اما اگرایمان داشته باشیم همه این مشکلات و گرفتاری ها برایتا لذت بخش خواهد بود. باید بدانید چه قدر سختی های زندگی زیباست. تاحالا چند بار از خدا درخواست کمک کرده اید؟ جوابی هم گرفته اید؟ اگر بله که چه خوب. و اما اگر خیر. اگر خیر باشد باید بگویم که حتما یک جایی از کار مشکل دارد که تاحالا جوابی نگرفته اید. آدم بیهوده ای هم باشید، باز هم خدا شمارا راهنمایی می کند. اما این خودتان هستید که متوجه نمی شوید!! چون توقع مان یا شاید توقع تان زیاد است. اگر از زندگی نا امید شده اید از جمله افرادی هستید که زندگی تاریکی دارند. به نظر من زندگی بدون امید و آرزو نمی شود. مسلما هر فردی برای رفع نیازها یش تلاش می کند. اما به نظر من تلاش و سختی برای رسیدن به امیدها خیلی جذاب و جالب هستند. من امروز متوجه شدم در بن بست هم راهی وجود دارد. برای درک این جمله باید انسان دنیا دیده ای باشید. چون خیلی ها این جمله را قبول ندارند. باید به جرات بگویم «زندگی زیباست. اگر زیبا زندگی کنید. اگر به زیبایی سختی ها را پشت یر بگذارید» غیرممکن است کسی گرفتاری را تجربه نکرده باشد. مهم این جاست که چگونه آن را حل کرده است. با پول؟ تلاش؟ ایمان؟ با کمک خدا؟خلاف؟ اما هرچه هست، من عقیده خودم را بیان کردم. واقعا اگر کمی زیبا بین باشید همه چیز برایتان نمایان می شود… .

عجیب و غریب

اکتبر 2, 2009 at 11:39 ق.ظ | In نظر شخصی | 5 Comments
 

 

واقعا دنیای عجیبی است. انسان هایی را میبینی که به وجود آنها افتخار می کنی، انسان های دیگری را میبینی که از دیدن شان خنده ات میگیرد. گاهی اوقات فکرمیکنم اگر همه ازلحاظ رفتارو اخلاق شبیه به هم بودیم چه اتفاقی میافتاد؟! 

 

اما همین تفاوت ها هم به نوعی جالب هستند. شناخت ادم هایی که مانند یه بازیگر به چند نقش در میایند باید سخت باشد. دوربرمان ازادم هایی است که با باید متناسب با شخصیت شات رفتار کنیم. دقت کرده اید رفتارتان با هریک متفاوت است؟! شما جملات حکیمانه از بزرگان را می خوانید؟ چرا؟جملاتی از ارد بزرگ، گوته، چارلی چاپلین و… خیلی زیبا هستند. اما به جرات می توانم بگویم اکثرجملات بی مفهوم اند. اما واقعا می تواند در زندگی مان تاثیرگذار باشد.راز جوانی من در این است که هرروز چیز تازه ای یاد میگیرم. سولون.

به نظرشما چه چیزی باعث می شده آنها این جملات را بسازند؟ علم زیاد، اطلاعات، زندگی در شرایط سخت یا راحت یا تفکر؟ البته مطالعه زندگی نامه شان می تواند اندکی کمکی کند. دوست دارید جای این شخصیت ها قرار بگیرید؟ من که دوست ندارم. چون شهرت یک سری عواقب هایی دارد. کمتر کسی است که با شهرت مخالف باشد. به نظر من شهرت به درجه هایی تقسیم میشود. در درجه اول خوب است، اما دردرجات بعدی کم کم خود فرد هم پشیمان می شود. 

 

 

 

 
 

 

برگه‌ی بعد »

وب‌نوشت در وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.